چند روز پیش به بابایی حسام گفتم که دیگه این سفره هفت سین هم باید کم کم جمعش کنم. دو روز دیگه سیزده به دره. یهو حسام از توی اتاق پریده بیرون میگه: آخ جون پس بالاخره من میتونم اون سیب سفره رو بخورم...
آخه توی این سیزده روز هزار بار رفته که سیب قرمز سفره رو بخوره و هربار بهش گفتیم که سیب توی یخچال هست، این سیبو نباید بخوری!!! بالاخره بچم به آرزوش رسید.
روز سیزده هم جای همه دوستان خالی رفتیم پوترا جایا. در فاصله ای که حرکت کردیم تا رسیدیم که چنان بارونی گرفت که نمیشد یه متری خودت رو ببینی. بنابراین یه قسمت از مراسم رو توی ماشین برگزار کردیم و همونجا تخمه شکستیم تا بارون وایساد.
حسن این سرزمین اینه که برای همچین بارونایی برنامه ریزی کردن و بعد از بارون خیلی کم پیش میاد که جایی آب وایساده باشه و جوبها گرفته باشه و خیابون استخر شده باشه و غیره... (البته گاهی هم پیش میاد)
بنابراین رفتیم در میدان اصلی پوترا جایا روبروی مجلس ملیشون و روی چمنها فرشی انداختیم و نشستیم. حسام خیلی تعجب کرده بود و خیلی هم خوشش اومده بود آخه تا حالا همچین کاری نکرده بودیم.
خیلی خوش گذشت. تخمه خوردیم، حسام و بابایی فوتبال بازی کردن، از هوای خیلی عالی بعد از بارون لذت بردیم و نزدیک غروب برگشتیم خونه.
البته قصد داشتیم که روی دریاچه قایق سواری هم بکنیم که بعلت بارون مسافرا همه پراکنده شده بودن و با کمتر از هفت نفر هم قایق حرکت نمیکرد. این شد که قایق سواری موکول شد به بعد.
اینم چند تا از عکسای سیزده به در ما.


هرکاری باباجون میکنه حسام هم باید حتما انجام بده.

البته که گردش بدون خوراکی معنی نداره. وافل و بستنی و آب سیب. عجب معجونی!!

بمیرم که بچم اصلا بلد نیست برای عکس ژست بگیره. انشالله بزرگ شد یاد بگیره برای دخترا عشوه بیاد،، دیگه خوبه.