ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳۸۸  

وقتی سرماخورده باشی و تب داشته باشی، در ضمن باید برای تولد فردای دوستت کادو هم بخری.... نتیجه اش میشه این.

طاها جون تولدت مبارک


کلمات کلیدی:
 
کم نمی آوریم......
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸۸  

یه کاری که اینروزا حسام دائم انجام میده اینه که یه صندلی برمیداره و با هزار مکافات اونو میذاره جاهای مختلف مثل کنار کمد و یخچال و ... اون بالاها دنبال چیزی میگرده، چند بارم از اون بالا افتاده و نزدیک بوده دست و پاشو بشکنه. بگذریم...

دیشب نزدیکای ساعت 10 دوباره دیدم صندلی به دست در حرکته. صندلی رو برد پشت در خونه و رفت بالا و کلید و برداشت. بهش گفتم. اینوقت شب کجا میخوای بری؟

حسام: خونه فاطیما

- مامان جون الان خیلی دیره. باید مسواک بزنی و بخوابی. بیا تو.

حسام: میرم زود میام .

خلاصه از ما اصرار و از او انکار تا اینکه من دیگه عصبانی شدم و گفتم، اصلا برو اشکال نداره. شب هم خونه نیا. همونجا تو پارک بخواب و درو بستم. دیدم هی داره در میزنه و میگه مامان درو باز کن یه چیزی بگم. یه چیزی رو یادت رفته... فکر کردم ترسیده و پشیمون شده میخواد بیاد تو. درو باز کردم. میگه

مامان یه چیزی رو یادت رفت. تختم....،  بالشم....،   روکِشم.....،   wardrobe ام و همه اینا رو بیار تو پارک که من شب میخوام بخوابم. الان، زود باش...


کلمات کلیدی:
 
عمو پولدار
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳۸۸  

یکی از سرگرمیهای اینروزای حسام اینه که قلکش رو خالی کنه روی تخت و سکه هاش رو بشماره. دفعه قبل که با پولهاش اسباب بازی خریده خیلی بهش چسبیده و الانم شدیدا میخواد دوباره "پولاش زیاد بشه" (اصطلاح خودش) که بتونه یه اسباب بازی دیگه بخره. البته نکته جالب اینه که فقط تعداد پولها رو میشماره و جمع زدن مبلغ هرکدوم رو هنوز بلد نیست. سکه مورد علاقه اش هم 50cen هست.


کلمات کلیدی:
 
کاربرد کلمات
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸۸  

حسام: بابا جون منفجر کردن به انگلیسی چی میشه؟

بابا: میشه explode, blow up

حسام: بابا من میخوام امیرمحمد و explode  کنم!!

بابا: تعجب نگران


کلمات کلیدی:
 
رشد
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳۸۸  

خوشبختانه برخلاف سال گذشته که حسام افزایش وزن چندانی نداشت و حسابی لاغر شده بود، جدیدا خیلی از نظر غذایی بهتر شده و خوب غذا میخوره.

این افزایش وزن ناشی از میان وعده خوردنه وگرنه قبلا هم کم غذا نبود ولی بین دو وعده اصلا چیزی نمیخورد. الان از عصر که میاد خونه دائم در حال خوردنه. شیر، نارنگی، سیب، چند تا شوکورول (کیک مورد علاقه اش)، بستنی و ... چیزای معمولیه که میخوره. اینه که ناگهانی شروع به رشد کرده و حتی من میتونم روز به روز تغییراتش رو ببینم.

خدا رو شکر

بگو ماشاالله...نیشخند


کلمات کلیدی:
 
نارنگی
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸۸  

حسام شدیدا عاشق نارنگی شده.

قبلا اصلا به همچون میوه هایی لب نمیزد. ولی الان اگر تو خونه باشه روزی 15 تا حداقل میخوره. البته از این نارنگی کوچولوها که هرکدوم تقریبا اندازه یه آلوچه هستش. نکته جالب تر اینکه حاضر میشه خودش پوست بکنه و نمیگه برام پوست بکنید.

کلا حسام بچه بددلی هست. به این معنی که خیلی زود از چیزی حالش به هم میخوره. اگر به میوه ای دست بزنه که پوستش آبدار باشه فوری صورتش رو تو هم میکشه و حالش بد میشه. برا همین اوایل حتی نارنگی رو باید براش پوست میکندی ولی الان حتی پرتقال هم دوست داره خودش پوست بکنه.  همینطور به ظاهر غذاها هم خیلی حساسه. بعنوان نمونه آش و سوپ و غذاهای قاطی پاطی یا تیره رنگ رو اصلا دوست نداره. به استثنای فسنجون که جدیدا علاقمند شده. خلاصه تو این زمینه ها خیلی تی تیش تشریف دارن آقا.


کلمات کلیدی:
 
استقلال
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٩ دی ۱۳۸۸  

بعد از اینهمه مدت بالاخره حسام الان میتونه کاملا مستقل بره دستشویی. البته ایران که بودیم داشت یاد میگرفت که وقتی اومدیم اینجا و مسئله ای به نام توالت فرنگی ایجاد شد این مسئله دچار وقفه شد تا حالا که خوشبختانه کاملا تنها میره دستشویی و با وسواس زیادی دستهاشو میشوره. البته فراموش نشه که بعضی وقتا هم می افته به نظافت و شستشو که نتیجه اون یه حلقه دستمال توالت کاملا خیس و راهرو و کفشهای خیس و باقی ماجراست.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٥ دی ۱۳۸۸  

سلام . من دوباره اومدم. خاله مرجانم هم اومد اینجا ولی دوباره رفت ایران. این مدت که خاله اینجا بود خیلی بهم خوش گذشت. همش بیرون و گردش و تفریح. البته الان دیگه میدونم که وقتی کسی میاد خونه ما نمیتونه بمونه. برا همین زیاد از رفتنشون ناراحتی نمیکنم. قبلا خیلی برام سخت بود که کسی از پیش مون بره ولی الان دیگه عادت کردم. با خاله مرجان خیلی جاها رفتیم.

مثلا رفتیم جایی به اسم Berjaya Hights

توی این عکس ما در قسمت دهکده فرانسوی هستیم که جای خیلی قشنگ و جالبیه.


 

با این اتوبوسهای روباز مردم رو از دهکده فرانسوی میبردن به دهکده ژاپنی.

 

اینجا هم batu caves هست که یکی از معابد اصلی هندوهاست.

هرروز تعداد زیادی توریست و یا مردم عادی برای دیدن این غارها که 264 تا پله از سطح زمین فاصله دارن به اینجا میان. هندوهای زیادی هم برای عبادت و گرفتن برکت از متولیان هریک از بُت هاشون میان اینجا.

طبق معمول اینطور اماکن یه عالمه کبوتر هم اونجا بودن که باهاشون حسابی بازی کردم.

 

مرکز خرید KLCC که برای کریسمس خیلی قشنگ تزئین شده بود.


 

 Genting highlandsقسمت داخلی پارک در


راستی، من بالاخره تونستم پول کافی (20 Rm) توی قلکم جمع کنم که بتونم اسباب بازی مورد نظرم رو بخرم. مدتها بود که من "تخم هیولا" میخواستم. البته مامانم میگه اسمش یه چیز دیگه اس ولی من همون تخم هیولا رو بیشتر دوست دارم و همونو میگم.

اینم تخم هیولای بسته


و اینجا هم تخم هیولای باز

روزی که داشتیم میرفتیم گنتینگ اونو خریدم. خیلی خوشحالم. وقتی اونجا بودیم من تخم هیولام رو میدادم به مامان که برام بذاره توی کیف تا گمش نکنم. ولی نمیدونم چرا وقتی به مامان میگفتم: "مامان تخ*مم کجاست؟ تخ*مم رو بده!" هی مامان و خاله از خنده غش می کردن". بی مزه ها !!!!

اینجا هم شهر جدید PutraJaya هست.


این مدت هم که اینجا چیزی ننوشتیم، همش تقصیر مامانمه. میگه که گرفتار نوشتن تز هست ولی من میدونم، هرکاری میکنه به جز درس خوندن اما وبلاگ منو آپدیت نمیکنه. حالا از این به بعد قرار شده که منظم تر بشه و خاطرات منو مرتب ثبت کنه. امیدوارم.

دالی...


کلمات کلیدی: مالزی
 
انگلیسی
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ آذر ۱۳۸۸  

اینروزا حسام دوره ای از اعتماد بنفس کامل رو تجربه میکنه. هرچند هنوزم برای شروع بعضی کارها کلمه "نمیتونم" رو اول از همه بکار میبره، ولی وقتی بهش میگم "نگو نمیتونم، اول تلاش کن" سریع دست بکار میشه و معمولا هم نتیجه خوبی میگیره.

ولی در مورد انگلیسی حرف زدن، خودش خیلی مشتاقه و همین چند کلمه ای که یاد گرفته رو با اطمینان کامل بکار میبره و منو خوشحال میکنه. خیلی دلش میخواد بتونه همه حرفای کارتونها رو بفهمه و برای اینکار خیلی تلاش میکنه. به تمام مکالمات کارتونا دقیق گوش میده و همین چند تا کلمه محدودی که بلده رو از وسط صحبتها میشنوه و میگه مامان الان گفت wellcome. یا مثلا الان گفت come on.

عددها هم که انگار هیچوقت فارسیشون رو بلد نبوده در عمرش. کامل انگلیسی میگه و چند روز پیش که درحال بازی با دوستاش بود وقتی یکیشون گفت یازده، حسام رو به من کرده و میپرسه، مامان یازده چی میشه؟عینکسبز .

یعنی اگر بچه خودم نبود و کلا اصلا بچه نبود میگفتم وااااااااااای چقدر بعضی ها جَو گیرن!!!

از اینهمه اشتیاق و علاقه اش، بعنوان یه مادر لذت میبرم.

چند تا از مکالمه هاش رو مینویسم نه از این لحاظ که الان داره مثل بلبل انگلیسی حرف میزنه یا مثلا کارش خیلی جالبه. فقط برای یادگاری این دوران.

(1)

حسام: مامان چی شد که eyes شما green شد؟

مامان: من از اول چشام اینطوری بود.

حسام: eyes شما مثل جکی چان شده تو کارتونش! میتونه نور بزنه ما رو زخمی کنه؟ بعضی وقتا eyes تون red میشه؟ ترسناک میشین؟

مامان: نه پسرم.....

(2)

حسام: بابا یه fox اومده بود میخواست sheep ها رو بخوره.... اونوقت میکی اونو زد و کشت. این کارتونش "کُشتنی" داشت... خیلی بد بود.عصبانی(یعنی که من اصلا از کارتونای بزن بزن خوشم نمیاد!!! جون کله ام!)

(3)

توی فروشگاه:

حسام رو به خانم صندوقدار: what's this

خانومه: this is carrot. what's your name.

حسام:  my name is hesam

خانومه: good boy!!

حسام: Yesssss نیشخند

(4)

بابا زود باش توی game ات رو عکس carrot و tomato کلید کن. (بازی فیس بوک)

میخوام برم potato بکارم. تازه rabbit هاتونم باید تمیز کنم.

.......

خاله مرجانش قراره روز 23 دسامبر (2 دی 88) برسه اینجا. حسام از الان خیلی خوشحاله و روزشماری میکنه.



کلمات کلیدی:
 
Cameron Highlands
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸۸  

شنبه و یکشنبه هفته ای که گذشت بهمراه مامان و بابا و تعدادی از دوستان خانوادگی رفته بودیم مسافرت. یه جای خوش آب و هوا در ارتفاعات مالزی به اسم CAMERON HIGHLANDS

این منطقه که حدود ۴ ساعت با مرکز کوالالامپور فاصله داره یکی از نقاطی هست که برخلاف بقیه نقاط مالزی آب و هوای سردی داره. سرد البته نه در اون حد که برف بیاد. حدود ۷ تا ۸ درجه. البته بسیار مرطوب و پر از مزرعه های زیبای چای و گلخونه های توت فرنگی.

از اینکه میرفتم مسافرت خیلی ذوق و شوق داشتم. البته اولش خیال میکردم که مسافرت یعنی رفتن به ایران و کلی مامان و بابا رو سوال پیچ کردم از این بابت. هی هم یادم میرفت و دوباره میپرسیدم مامان ما میریم ایران؟

صبح زود پا شدیم و بعد از هماهنگی و جمع شدن همه دوستان حدود ساعت ۸ حرکت کردیم. توی راه هم که حسابی خوش گذشت و ساعت تقریبا ۱ ظهر رسیدیم.

اونجا با سه تا خونواده دیگه که البته اونا هم یزدی بودن٬ همراه بودیم که اسم بچه هاشون فاطیما٬ امیر حسین ٬ احسان و حامد بود.

توی این دو روز خیلی جاها رو دیدیم و حسابی با بچه ها بازی کردم . خیلی خوش گذشت جای همه خالی. 

 

معبد بودایی های کامرون هایلندز



باغ گل رز بهمراه احسان


باغ گل رز - یه چراغ قوه کوچیک خریدم


کامرون هایلند هم پل سلاط؟ صلات؟ سلاط؟سلات؟ صلاط؟ صراط؟ داشت!!

 

درحال گریه برای یویو



باغ پروانه ها - این پروانه ها خیلی راحت روی دست و لباس آدم می نشستند



اینطوری!! اینجا حامد کوچولو عین دخترا شده بودماچ

 



مزارع چای

 


همینجوری!!.... محض خندهنیشخندنیشخند

تا اونجایی که میتونستیم توت فرنگی و چایی و محصولات جانبی اونا رو خوردیم و خریدیم.

کاش میشد بیشتر بمونیم. ...به مامان و بابا گفتم که فیفتین (۱۵) بمونیم ..........٬٬ولی گفتن که نمیشه!!ناراحت آخه نمیخواستم برگردم این خونه مون که امیرمحمد داره!!!

امیر محمد اسم یکی از بچه های ساختمونه که زیاد با هم دوست نیستیم و وقتی به هم میرسیم بازار دعوا و کتک برقراره. البته امیرمحمد توی کتک زدن حرفه ایه و من بیچاره معمولا گریه کنان میام خونه نگرانگریهگریه برا همین مدتیه دیگه نمیرم پارک ساختمون بازی کنم٬ مگر اینکه بابا یا مامان همراهم باشن که امیر محمد نتونه منو بزنه!!

هرچی بود٬ این مسافرت خیلی بهم خوش گذشت.

.

.

پی نوشت- لیلا:

خیلی جالب بود که این کامرون هایلند فقط آب و هوای متفاوتی داشت و از نظر امکانات شهری٬ خیلی معمولی و در حد پایین بود. مثل یه روستای متوسط در ایران . ولی این قوم مالایی چنان هتل هایی اونجا ساختن و چنان تبلیغاتی میکنن که ما فکر میکردیم داریم به انگلستان کوچک در مالزی سفر میکنیم. جالب بود که اروپایی ها هم که قاعدتا  آب و هوای اونجا براشون چیز خاصی نبود هم اومده بودن و مثل ریگ پول خرج میکردن.  حیف از شمال ایران و دریا و طبیعت زیباش که به بدترین وضع ازش استفاده میشه و کوچکترین تبلیغاتی براش نمیشه.

جای همه خالی اینا ره آورد سفر بود . البته توت فرنگی تازه هاش دیگه به عکس نرسیدن!خیال باطل

 


کلمات کلیدی: مالزی