روز شمار
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳۸٩  

میدونید این چیه؟ سوال

این تقویم منه که برای برگشتن به ایران درست کردم.

یه روز مامانم گفت که ما "تواِنی فایو" (25) دیگه قراره برگردیم ایران. منم سریع روی یه کاغذ از یک تا 25 نوشتم و حالا هرروز صبح بلافاصله بعد از بیدار شدن، با مداد قرمز یکیش رو خط میزنم. وقتی زیرو (0) بشه میتونم برم ایران.... هورااااااا

ولی نمیدونم چرا هربار اینکارو میکنم مامان میگه: حالا ولش کن امروز نمیخواد علامت بزنی. ولی من میزنم چونکه وقتی این شماره ها تموم بشه میخوام برم ایران.

اینم چند تا عکس دیگه.

با مامانم منچ بازی میکنم. همیشه هم مهره قرمز باید مال من باشه.مژه مامان داره میگه بچه این عکسو نذار... آبروم میره خونه بهم ریخته اس. استرسهان؟؟ من که مشکلی نمی بینم!!!.چشم

روبروی مرکز خرید نزدیک خونه مون (the Mines shopping center)

 

وای که چه حالی میده لباس بخری.......

 

در راستای پست قبلی...قلبچشمک

 


کلمات کلیدی: مالزی
 
خانواده دیگه...
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  

اینروزا هروقت که به حسام بگیم که مثلا اجازه نداره کاری رو انجام بده، جایی بره، به چیزی دست بزنه،.... خلاصه هرچی به مذاق آقا خوش نیاد فوری میگه:

من دیگه با شما خانواده نیستم...

یا اینکه

من میرم یه خانواده دیگه پیدا میکنم...

گاهی هم

من میرم که شما دیگه پسر نداشته باشین...

بعضی وقتا

من دیگه نمیخوام شما مامان / بابای من باشین...

 

بهش میگم از کجا این حرفا رو یاد گرفتی؟ چرا اینو میگی؟ میگه خودم یاد گرفتم.

البته قبلا این مسئله خیلی ضعیف تر بود و مثلا میگفت من دیگه با شما دوست نیستم یا مثلا میرم خونه مامانی. میخوام برم ایران، خونه مامانی. ولی جدیدا تهدیدها جدی تر شدن.

البته شاید علت این مسئله این باشه که بابایی خیلی روی مسئله خانواده تاکید میکنه و هروقت میخواد کاری رو با حسام انجام بده میگه: چون ما با هم یه خانواده ایم، من اینکارو واست میکنم... یا چیزای دیگه.

بهرحال هرچی هست الان حسام داره سعی میکنه از این مسئله بر علیه ما استفاده کنه. نمیدونم جواب ما باید چی باشه؟؟ معمولا بهش میگم دیگه این حرفو نزن. بجای این حرفا به حرف من گوش بده و کار بد نکن. ولی ظاهرا فایده نداره.

حالا کسی یه خانواده خوب و باحال سراغ نداره که به یه بچه بیگناه ناراحت 5 سال ونیمه جا بدن و ضمنا،،، بهش اجازه بدن تا هروقت که میخواد کامپیوتر بازی کنه، آخر شبا شیرینی بخوره، از مهد که میاد لباس عوض نکنه، دست و صورتش رو نشوره، هر روز صبحانه، شیر و کرن فلکس بخوره، روزی 10 تا شکلات کاکائویی شایدم بیشتر بتونه بخوره، هرچی صداش کنن انگار نه انگار، جواب نده، با کامپیوتر بابایی اینترنت بازی کنه، روزی 10 تا چیز میز الکی و بدردنخور بخره، و و و و .............

هرکی سراغ داره به حسام خبر بده...به من زنگ بزن

 

 


کلمات کلیدی:
 
تحصیلات عالیه
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩  

خاله جونِ مهدکودکم (خاله مرجان) دیروز به مامانم گفته که من توی ریاضی خیلی خوب پیشرفت کردم، کتاب مربوط به plus رو توی دو روز یاد گرفتم و تمریناش رو انجام دادم.گفته که میخواد با من سریعتر کار کنه که معطل بقیه بچه ها نشم.

از اونجایی که من شدیدا علاقه دارم که انگلیسی یاد بگیرم، ظاهرا پیشرفتم توی این مورد هم بد نبوده. خاله جون به مامانم گفت که حتما بفرستیدش مدرسه اینترنشنال!!! که بتونه بهتر پیشرفت کنه. ولی من که میخوام برم ایران و از این مدرسه های انتر...چی چی نال نمیخوام برم!! ابرو

ولی یه چیز دیگه هم بود که مامان یه کم ناراحت شد و اونم این بود که خاله جون چُقُلی منو بهش کرد در مورد اینکه من توی کلاس فارسی هی بازی درمیارم و اصلا دقت نمیکنم و نمیخوام تکلیف هامو انجام بدم . همش تو کلاس حرف میزنم و از زیر کار درمیرم.

یه چیزی یواشکی بگم؟؟ اوه چند وقت پیش، مامانم گفته بود برام کتاب آموزش خواندن مخصوص پیش دبستانی رو از ایران بیارن هرشب هم میخواست که با من کار کنه. هی میگفت، ســــــــــــاراااااا، نرگـــــــــــــــــس س س س ، ســـــــــــــــــــبددددد، وای وای واااای، من که اصلا حوصله اش رو نداشتم و گوش نمیدادم. بامن حرف نزن وسطش ده بار میرفتم آب میخوردم، دستشویی میرفتمخجالت هرکاری میشد میکردم که مامان ول کنه که خداروشکر دیگه مامان هم بی خیال شد!!!

ولی شنیدم که به بابا میگفت برام نقشه هایی کشیده!!! میخواد وقتی رفتیم ایران، برام معلم خصوصی بگیره که توی تابستون بهم خوندنِ فارسی یاد بده. تازه اینم شنیدم که یواشکی به بابایی گفت که باید بهش قول بدی اگه خوندن رو توی تابستون یاد گرفت، براش دوچرخه بخری.هوراهوراهوراهورا

ولی خوب باید تا تابستون صبر کنم ببینم حال دارم فارسی بخونم یا نه؟ خنده

 


کلمات کلیدی: مدرسه ،مالزی
 
Iron Man 2
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩  

تبلیغات فیلم جدید Iron Man 2 همه جا دیده میشه.

حسام میگه بابا جون برام فیلم و بازی "مرد اُتویی 2" رو دانلود کن!!!

ماچ

 

 


کلمات کلیدی: حرفای بامزه
 
سلیقه
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳۸٩  

وقتی حسام سر ذوق باشه و ناهار هم پیتزا باشه، نتیجه اش میشه یه سفره تزئین شده خیلی خیلی قشنگ و باسلیقه که حسام جونم چیده:

همه محتویات هم انتخاب خودشه، مثلا قاشق (برای پیتزا!!) و یه لیوان متفاوت برا خودش، دستمال سفره ها که من عاشقشونمبغل و سس گوجه که همیشه دوست داره کنار غذاش باشه.

تو رو خدااااا بگین هزار ماشالله (مادر سوسکه)


کلمات کلیدی: اولین ها
 
سیزده به در 89
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸٩  

چند روز پیش به بابایی حسام گفتم که دیگه این سفره هفت سین هم باید کم کم جمعش کنم. دو روز دیگه سیزده به دره. یهو حسام از توی اتاق پریده بیرون میگه: آخ جون پس بالاخره من میتونم اون سیب سفره رو بخورم...خنده

آخه توی این سیزده روز هزار بار رفته که سیب قرمز سفره رو بخوره و هربار بهش گفتیم که سیب توی یخچال هست، این سیبو نباید بخوری!!! بالاخره بچم به آرزوش رسید.

روز سیزده هم جای همه دوستان خالی رفتیم پوترا جایا. در فاصله ای که حرکت کردیم تا رسیدیم که چنان بارونی گرفت که نمیشد یه متری خودت رو ببینی. بنابراین یه قسمت از مراسم رو توی ماشین برگزار کردیم و همونجا تخمه شکستیم تا بارون وایساد.

حسن این سرزمین اینه که برای همچین بارونایی برنامه ریزی کردن و بعد از بارون خیلی کم پیش میاد که جایی آب وایساده باشه و جوبها گرفته باشه و خیابون استخر شده باشه و غیره... (البته گاهی هم پیش میاد)

بنابراین رفتیم در میدان اصلی پوترا جایا روبروی مجلس ملیشون و روی چمنها فرشی انداختیم و نشستیم. حسام خیلی تعجب کرده بود و خیلی هم خوشش اومده بود آخه تا حالا همچین کاری نکرده بودیم.

خیلی خوش گذشت. تخمه خوردیم، حسام و بابایی فوتبال بازی کردن، از هوای خیلی عالی بعد از بارون لذت بردیم و نزدیک غروب برگشتیم خونه.

البته قصد داشتیم که روی دریاچه قایق سواری هم بکنیم که بعلت بارون مسافرا همه پراکنده شده بودن و با کمتر از هفت نفر هم قایق حرکت نمیکرد. این شد که قایق سواری موکول شد به بعد.

اینم چند تا از عکسای سیزده به در ما.

هرکاری باباجون میکنه حسام هم باید حتما انجام بده.

البته که گردش بدون خوراکی معنی نداره. وافل و بستنی و آب سیب. عجب معجونی!!

بمیرم که بچم اصلا بلد نیست برای عکس ژست بگیره. انشالله بزرگ شد یاد بگیره برای دخترا عشوه بیاد،، دیگه خوبه.نیشخند

 


کلمات کلیدی: مالزی
 
سال نو مبارک
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱ فروردین ۱۳۸٩  

عید نوروز همه مبارک. امیدوارم اولین روز فروردین 89 روز شروع یه عالمه خوشحالی برای من، خانواده ام و همه مردم مهربون ایران باشه.

توی سالی که گذشت من خیلی پسر خوبی بودم. مخصوصا این چند روز آخر سال که مامانم گفت که اگر پسر خوبی باشم عمو نوروز برام یه عیدی قشنگ میاره . منم حسابی سنگ تموم گذاشتم، اتاقم رو خودم تنهایی مرتب کردم. اسباب بازیها رو گذاشتم سر جاشون، به حرف مامان بابا گوش دادم و وسایل سفره هفت سینو زیاد دستکاری نکردم، خودم تخم مرغ سفره ام رو انتخاب کردم و برچسب چسبوندم، خلاصه خیلی کارای سخت کردم که آخرش دم سال تحویل عمو نوروز واسم یه بازی MONOPOLY Junior که برای بچه های 5 سال به بالا بود آورد. تازه با عکس transformers . خیلی خوشحال شدم. خیلیییییییییییییییییی.

شب گذاشتمش کنارم و خوابیدم. حالا هم منتظرم که بابا بیدار بشه و بیاد باهام بازی کنه. دیگه همین.

امسال دومین سالیه که عید نوروز ما اینجا هستیم. خیلی دلم میخواست این عید پیش مامانی باشم. مراسم عید خونه مادرجون هم خیلی دوست دارم. انشالله سال دیگه.


کلمات کلیدی: مالزی
 
سال نوی چینی
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳۸۸  

 

سال نوی چینی اومد و همه جا پره از تزئینات، مجسمه ها و برنامه های مربوط به اون. متاسفانه ما امسال رقص اژدها رو ندیدیم ولی چند جا توی جشن ها بودیم. جای همه دوستان خالی.


کلمات کلیدی: مالزی
 
 
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳۸۸  

وقتی سرماخورده باشی و تب داشته باشی، در ضمن باید برای تولد فردای دوستت کادو هم بخری.... نتیجه اش میشه این.

طاها جون تولدت مبارک


کلمات کلیدی:
 
کم نمی آوریم......
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸۸  

یه کاری که اینروزا حسام دائم انجام میده اینه که یه صندلی برمیداره و با هزار مکافات اونو میذاره جاهای مختلف مثل کنار کمد و یخچال و ... اون بالاها دنبال چیزی میگرده، چند بارم از اون بالا افتاده و نزدیک بوده دست و پاشو بشکنه. بگذریم...

دیشب نزدیکای ساعت 10 دوباره دیدم صندلی به دست در حرکته. صندلی رو برد پشت در خونه و رفت بالا و کلید و برداشت. بهش گفتم. اینوقت شب کجا میخوای بری؟

حسام: خونه فاطیما

- مامان جون الان خیلی دیره. باید مسواک بزنی و بخوابی. بیا تو.

حسام: میرم زود میام .

خلاصه از ما اصرار و از او انکار تا اینکه من دیگه عصبانی شدم و گفتم، اصلا برو اشکال نداره. شب هم خونه نیا. همونجا تو پارک بخواب و درو بستم. دیدم هی داره در میزنه و میگه مامان درو باز کن یه چیزی بگم. یه چیزی رو یادت رفته... فکر کردم ترسیده و پشیمون شده میخواد بیاد تو. درو باز کردم. میگه

مامان یه چیزی رو یادت رفت. تختم....،  بالشم....،   روکِشم.....،   wardrobe ام و همه اینا رو بیار تو پارک که من شب میخوام بخوابم. الان، زود باش...


کلمات کلیدی: