دی 87
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ دی ۱۳۸٧  

مامانی

من مادر مامانم رو "مامانی" صدا می‌کنم. خیلی هم دوسش دارم. از وقتی بچه کوچولو بودم همیشه از دست اون بهتر غذا میخوردم تا مامان خودم. حالا هم خیلی خوشحالم که اون داره میاد پیش ما. دلم براش تنگ شده حسابی. تازه مامانی قراره برام کلی هم سُک‌سُک بیاره که من خیلی دوست دارم.

پی‌نوشت:

مامانی روز 16 دی اومد با کلی سُک‌سُک و سی‌دی کارتون و خوراکی و چیزای جورواجور که من خیلی خوشحال شدم. روز اول و دوم باورم نمی‌شد که مامانی اومده باشه.  هی میرفتم جلو و دست می‌کشیدم به صورتش و بعدش که مطمئن می‌شدم که خودشه بهش می‌گفتم: " نه، واقعاً خود مامانی هستی!"

آخه من چندبار تو این مدت خوابشو دیده بودم. حالا هم هی با مامانی و مامان و بابا میریم گردش و خرید که خیلی هم دوست دارم.

من و مامانی توی پارک مشغول رانندگی

من مامانی و باباجون توی فروشگاه. این عروسکم مال یه شرکت شکلات هست.

توی فروشگاه جشن سال نوی چینی برپا بود. اینا چند تا از خانمهای رقاص هستند که ما رفتیم باهاشون عکس گرفتیم. اون آقا هم "آقا حامد" هستند که دوست من هستند. البته فامیل مامانم هم هست.

عکس که زیاده ولی اینجا دیگه خیلی جا نداره. بعدا باید برای عکسها یه فکری بکنم.

تابعد


کلمات کلیدی: مامانی