آبان 87
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٠ آبان ۱۳۸٧  

من میرم مدرسه!

بله دیگه بزرگ شدم. با اینکه هنوز چهار سال و 2 ماه بیشتر ندارم ولی مامانم مجبور شد منو بذاره مدرسه که هم از تنهایی در بیام و هم اون و بابایی بتونن بیشتر به درساشون برسن.من از 5 آبان میرم مدرسه.

اولین مدرسه من  "مدرسه امام خمینی" کوالالامپور هست. خانوم معلمم هم "خانم الله دادی" هستند که خیلی مهربون و بامحبت هستند. من در کلاس پیش دبستانی ثبت نام شدم و از روز 5 آبان دارم میرم مدرسه. البته روزای اول کمی ترس داشتم ولی بعدش دیگه خیالم راحت شد. 

من این مدرسه رو خیلی دوست دارم. چون هم همه دوستام فارسی حرف میزنن و هم اینکه میتونم در روز 4 ساعت رو با هم سن وسالام بازی کنم. توی مدرسه ما بیشتر روی آموزش کار میکنیم و کمتر شعر و بازی داریم. ولی بازم خیلی خوبه!

اسم چند تا از دوستام هم هست: هومن ، مهران، ملینا، زهرا، احمد و چندتای دیگه هم هستند که اگه بخوام بگم خیلی طولانی میشه.

هرروز صبح با یه تاکسی و همراه چند تا از بچه های همسایه میرم مدرسه. چون مدرسه مون از خونه ما دوره من باید صبحها حدود 6 و ربع از خواب پاشم و یه ربع به 7 پایین باشم ولی خوب من همیشه بچه خوش اخلاقی هستم و هرگز برای بیدار شدن مامان و بابا رو اذیت نمی کنم. روزای اول از ذوق رفتن به مدرسه هنوز مامان صدام نکرده بود خودم بیدار میشدم. راننده من یه آقای هندی هست به اسم آقای مورگِن که خیلی مهربونه. ولی من روز اول توی راه برگشت به خاطر استرس حالم بهم خورد سبزکه کلی خجالت کشیدم و آقای مورگن هم شاکی شده بود!!

هرروز که از مدرسه میام اول شروع میکنم به انجام تکالیفم که بیشتر رنگ‌آمیزی و سرگرمی هست. ولی خوب بعد از انجام چند صفحه حوصله‌ام سر میره و میرم دنبال بازی ولی شب که میشه هی از مامان می‌پرسم که مامان من تکلیفام رو انجام دادم؟ و اگر جواب نه باشه تا هروقت شب که شده باید اونا رو تموم کنم.

روزای اول گاهی مامان دلش به حالم میسوخت (آخه خاله جونم زیاد تکلیف بهمون میداد) و بهم میگفت آره انجام دادی ولی صبح که بیدار میشدم میخواستم اول تکلیفم رو تموم کنم بعدش برم که خوب دردسر درست میشد.

خلاصه باسواد شدیم رفت! چشمک


کلمات کلیدی: مدرسه ،مالزی