نارنگی
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸۸  

حسام شدیدا عاشق نارنگی شده.

قبلا اصلا به همچون میوه هایی لب نمیزد. ولی الان اگر تو خونه باشه روزی 15 تا حداقل میخوره. البته از این نارنگی کوچولوها که هرکدوم تقریبا اندازه یه آلوچه هستش. نکته جالب تر اینکه حاضر میشه خودش پوست بکنه و نمیگه برام پوست بکنید.

کلا حسام بچه بددلی هست. به این معنی که خیلی زود از چیزی حالش به هم میخوره. اگر به میوه ای دست بزنه که پوستش آبدار باشه فوری صورتش رو تو هم میکشه و حالش بد میشه. برا همین اوایل حتی نارنگی رو باید براش پوست میکندی ولی الان حتی پرتقال هم دوست داره خودش پوست بکنه.  همینطور به ظاهر غذاها هم خیلی حساسه. بعنوان نمونه آش و سوپ و غذاهای قاطی پاطی یا تیره رنگ رو اصلا دوست نداره. به استثنای فسنجون که جدیدا علاقمند شده. خلاصه تو این زمینه ها خیلی تی تیش تشریف دارن آقا.


کلمات کلیدی:
 
استقلال
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٩ دی ۱۳۸۸  

بعد از اینهمه مدت بالاخره حسام الان میتونه کاملا مستقل بره دستشویی. البته ایران که بودیم داشت یاد میگرفت که وقتی اومدیم اینجا و مسئله ای به نام توالت فرنگی ایجاد شد این مسئله دچار وقفه شد تا حالا که خوشبختانه کاملا تنها میره دستشویی و با وسواس زیادی دستهاشو میشوره. البته فراموش نشه که بعضی وقتا هم می افته به نظافت و شستشو که نتیجه اون یه حلقه دستمال توالت کاملا خیس و راهرو و کفشهای خیس و باقی ماجراست.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٥ دی ۱۳۸۸  

سلام . من دوباره اومدم. خاله مرجانم هم اومد اینجا ولی دوباره رفت ایران. این مدت که خاله اینجا بود خیلی بهم خوش گذشت. همش بیرون و گردش و تفریح. البته الان دیگه میدونم که وقتی کسی میاد خونه ما نمیتونه بمونه. برا همین زیاد از رفتنشون ناراحتی نمیکنم. قبلا خیلی برام سخت بود که کسی از پیش مون بره ولی الان دیگه عادت کردم. با خاله مرجان خیلی جاها رفتیم.

مثلا رفتیم جایی به اسم Berjaya Hights

توی این عکس ما در قسمت دهکده فرانسوی هستیم که جای خیلی قشنگ و جالبیه.


 

با این اتوبوسهای روباز مردم رو از دهکده فرانسوی میبردن به دهکده ژاپنی.

 

اینجا هم batu caves هست که یکی از معابد اصلی هندوهاست.

هرروز تعداد زیادی توریست و یا مردم عادی برای دیدن این غارها که 264 تا پله از سطح زمین فاصله دارن به اینجا میان. هندوهای زیادی هم برای عبادت و گرفتن برکت از متولیان هریک از بُت هاشون میان اینجا.

طبق معمول اینطور اماکن یه عالمه کبوتر هم اونجا بودن که باهاشون حسابی بازی کردم.

 

مرکز خرید KLCC که برای کریسمس خیلی قشنگ تزئین شده بود.


 

 Genting highlandsقسمت داخلی پارک در


راستی، من بالاخره تونستم پول کافی (20 Rm) توی قلکم جمع کنم که بتونم اسباب بازی مورد نظرم رو بخرم. مدتها بود که من "تخم هیولا" میخواستم. البته مامانم میگه اسمش یه چیز دیگه اس ولی من همون تخم هیولا رو بیشتر دوست دارم و همونو میگم.

اینم تخم هیولای بسته


و اینجا هم تخم هیولای باز

روزی که داشتیم میرفتیم گنتینگ اونو خریدم. خیلی خوشحالم. وقتی اونجا بودیم من تخم هیولام رو میدادم به مامان که برام بذاره توی کیف تا گمش نکنم. ولی نمیدونم چرا وقتی به مامان میگفتم: "مامان تخ*مم کجاست؟ تخ*مم رو بده!" هی مامان و خاله از خنده غش می کردن". بی مزه ها !!!!

اینجا هم شهر جدید PutraJaya هست.


این مدت هم که اینجا چیزی ننوشتیم، همش تقصیر مامانمه. میگه که گرفتار نوشتن تز هست ولی من میدونم، هرکاری میکنه به جز درس خوندن اما وبلاگ منو آپدیت نمیکنه. حالا از این به بعد قرار شده که منظم تر بشه و خاطرات منو مرتب ثبت کنه. امیدوارم.

دالی...


کلمات کلیدی: مالزی